سرگرم کار بود
پرسیدم برای خودت هم وقت صرف می کنی؟
دست از کار کشید و با کمی مکث برای خودش زمزمه کرد :
وقتم ، وقتت ، وقتش!
به اینجا که رسید گفت نه با این گرانی دیگر صرف نمی کند و به کارش ادامه داد...

+ تاريخ دوشنبه ۲۹ تیر۱۳۹۴ساعت 5:8 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

آن جای داستان جالب می‌شود که ابراهیم می‌گوید : خدایا مدام در خواب می‌بینم که به من فرمان داده می‌شود برخلاف دستورات تو فرد بی‌گناهی را سر ببرم ، به تو پناه می‌برم از سرپیچی دستوراتت حتی اگر تا آخر عمرم این خواب تکرار شود…

+ تاريخ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ساعت 18:35 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
آی آدم‌ها که «مطمئن» هستید ، اگر صدای مرا می‌شنوید بگویید تا باز هم دورتر شوم…

+ تاريخ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ساعت 18:33 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

دو نفر را نشان دهید که در همه چیز از جمله ژنتیک و تاثیری که محیط بر آنها گذاشته ، کاملا یکسان باشند ، اگر رفتارشان یکسان نبود ، ثابت می شود که انسان اختیار دارد….

جبر آی می چسبد ، می توانی هرکاری خواستی بکنی و بگویی جبر است و فکر کنی که کلاه گذاشته ای بر سر عالم ، حال آنکه هر کس دیگر هم همین ژن ها و محیط تو را داشت همین کارها و همین فکر را میکرد…

+ تاريخ سه شنبه ۱۶ تیر۱۳۹۴ساعت 18:33 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
می‌خوای امروز بهت خوش بگذره؟ 

باید چند سالی بگذره، صبر کن...

+ تاريخ سه شنبه ۱۷ دی۱۳۹۲ساعت 19:4 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

نیم‌کره‌ی راست مغزم که حتماً تفکرات چپ مرا در دست دارد! سعی دارد من به مفهوم "مرز" فکر کنم ، که اصلاً فلسفه‌ی وجودیَش چیست؟ چه کسانی با چه اهدافی به وجود آورده‌اَندش و سعی دارند پررنگش کنند؟ طبیعتاً نیم‌کره‌‌ی چپ که به نظر زرنگ‌تر هم می‌آید! سریعاً "مرز شخصی" را پیش می‌کشد و "حریم" را تداعی می‌کند و تعمیم می‌دهد؛ ولی خودش هم خوب می‌داند که از این طریق واقعاً نمی‌‌تواند "مرز جغرافیایی" را توجیه کند، پس خیلی پراگماتیک سفسطه می‌کند که آری بیایید مرز‌های جغرافیایی را از میان برداریم اما در اصل این‌گونه سعی می‌کند مرز خودش را بسط دهد! زرنگ است واقعاً زرنگ است وگرنه که من حالا راست‌دست نبودم!

+ تاريخ جمعه ۲۲ آذر۱۳۹۲ساعت 11:7 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

بدون تو رشد ماکارونی‌ست...


+ تاريخ سه شنبه ۲۸ آبان۱۳۹۲ساعت 17:17 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

واقعاً کسی باید مجنون باشد که به جای تو عاشق لیلی شود...


+ تاريخ یکشنبه ۲۶ آبان۱۳۹۲ساعت 16:24 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
خیلی بیشتر از زحمتی که برای به‌دست آوردن یک عقیده می‌کشیم ، باید زحمت بکشیم و جان بکنیم تا بتوانیم از آن عقیده دست برداریم ، دقت کنیم..

+ تاريخ سه شنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۲ساعت 19:4 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

امیدوارم هدف نهایی‌تان از انجام کارهایی که دارند مدام آرامش‌تان را به‌هم می‌زنند ، آرامش نباشد..

+ تاريخ سه شنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۲ساعت 18:49 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

آدم‌ها را با دغدغه‌هایشان می‌شناسم ، آدم‌ها را با دغدغه‌هایشان بشناسید...

+ تاريخ سه شنبه ۱۲ شهریور۱۳۹۲ساعت 18:48 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
هیچ دشمنی آنقدر تشنه ی خون من نیست که قلبم.

+ تاريخ چهارشنبه ۲۸ فروردین۱۳۹۲ساعت 10:7 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

فهمیدن اینکه چطور مایه‌ی حیات می تواند مانع حیات شود ، فقط فهمیدن خفگی در آب نیست ؛ فهمیدن

نقطه ضعف بزرگ آزادی هم هست ؛ فهمیدن کشنده بودن همین "فهمیدن" هم هست...

می‌بینی؟ سوال اساسی ، همان سوال قدیمی ست :

اصالت را به چه می دهی؟

و بسیار تفاوت است بین چیزهایی که داریم هر لحظه به آنها اصالت می دهیم و چیزهایی که دوست داریم برایمان اصل باشند...

+ تاريخ دوشنبه ۷ اسفند۱۳۹۱ساعت 17:6 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

اعتقاد داشت یک روز زندگی برای فهم معنا و کشف راز آن کافی ست...

و افسوس می خورد به حال آنها که سال ها زندگی کرده اند و هیچ نفهمیده اند..

گفت باید آدم ها را از این خواب بیدار کنم...

شاید باور نکنی! ولی وقتی رفت تا رازش را در گوش اولین نفر زمزمه کند ، ناگهان آن فرد برآشفت و آنقدر او را

زد تا کشته شد...!

و من هنوز شوکه ام! که چرا؟

این ها را امروز در اتوبوس یک مگس برایم تعریف کرد که عزیزترین برادرش را از دست داده بود و اصرار داشت من جوابش را بدهم که چرا... 


+ تاريخ دوشنبه ۱۵ خرداد۱۳۹۱ساعت 19:18 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

نامبرده سال ها پیش از منزل خارج شده ،

و هنوز هیچ کس متوجه نشده است...


+ تاريخ سه شنبه ۱۱ بهمن۱۳۹۰ساعت 12:36 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
تمام خطوط قرمز را زیر پا گذاشت ؛

عده ای تحسینش کردند که عجب جسارتی... 

به دنبالش دویدند... 

برایش هورا کشیدند... 

بت شد برایشان....  

.

و عده ای عصبانی شدند... 

که پس حرمت ها ، حریم ها چه می شود؟

ارزش ها چه می شود؟ 

و مدام عصبانی تر شدند تا جایی که....

.

اما کسی دقت نکرد که او اصلاً یک کوررنگ* بوده است!


*کوررنگی یک بیماری است که در آن فرد قادر به تشخیص یک یا برخی رنگ‌ها نمی باشد که عدم توانایی در تمایز رنگ سبز و قرمز از یکدیگر شایع‌ترین نوع آن‌ است. پروتانوپیا نوعی کوررنگی است که در آن گیرنده‌های رنگ قرمز کاملاً غیرفعال می‌باشند؛ در این صورت فرد این رنگ را تیره و مایل به سبز می‌بیند.

+ تاريخ شنبه ۱ بهمن۱۳۹۰ساعت 14:2 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
بدیَش این است که فکر می کند من نمی دانم

و بدتر این که درست فکر می کند....

+ تاريخ دوشنبه ۲۱ آذر۱۳۹۰ساعت 10:12 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

اینجا اگر زیاد بپرسی چرا؟

به چراگاه می روی!

+ تاريخ پنجشنبه ۲۴ شهریور۱۳۹۰ساعت 0:45 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
شیطان وقتی می بیند هرچه بگوید تو هرگز گوش نمی کنی ،

هرچه اصرار کند تو هرگز انجام نمی دهی ؛

شروع می کند به حرف های درست زدن..... 

آن وقت است که می شنوی فریاد می زند : آی آدم سیب را نخور....

+ نبین که می گوید....

+ تاريخ یکشنبه ۱۳ شهریور۱۳۹۰ساعت 15:46 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا آقا "دعا" می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا" می کند....

+ تاريخ جمعه ۲۰ خرداد۱۳۹۰ساعت 16:13 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

این بار صدای انفجار نزدیک تر از همیشه بود

روی تخت بیمارستان به هوش آمد

هنوز نمی دانست چه شده

تا این که دخترکش بدو بدو پرید روی تخت و گفت :

"بابائی ناراحت نباشیا من اصن اتل متل توتوله رو بیشتر از گل یا پوچ دوس دارم....."

+ تاريخ دوشنبه ۲۹ فروردین۱۳۹۰ساعت 14:30 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |


طناب را محکم کرد

صندلی که افتاد

لبخندی زد

بالاخره دارا شده بود...


+ تاريخ سه شنبه ۱۰ اسفند۱۳۸۹ساعت 19:0 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

هنگام ورود به جهنم ملائکه را کلافه کرده بود که :

"ببخشید شما می دانید با کدام پا وارد شویم استحباب بیشتری دارد؟"

+ تاريخ شنبه ۲ بهمن۱۳۸۹ساعت 0:7 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |
.....

از آن به بعد چوپان دروغگو فهمید که اگر کسی فریاد کمک برآورد

سریعا" به کمکش بشتابد

که یا تنهایی به کسی فشار آورده

و یا واقعا" گرگی در کار است.....

+ تاريخ پنجشنبه ۲ دی۱۳۸۹ساعت 11:21 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

تک تک سلول هایم ، سلول انفرادی توست...

به حبس ابد محکوم شده ای...

+ تاريخ چهارشنبه ۱۰ آذر۱۳۸۹ساعت 0:8 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

امروز در اورژانس روانپزشکی

بیماری آمد که اعتقاد داشت پیامبر است و معجزه دارد ؛

پرسیدم معجزه ی تان چیست؟

گفت من همسرم را دوست دارم ، او به من دروغ می گوید ولی من دوستش دارم ،

این معجزه ی من است و هیچکس دیگری نمی تواند....

استادمان گفت:

مشکلش وخیم است چون فکر می کند هیچ کس دیگری نمی تواند! . بستری اش کنید..

+ تاريخ یکشنبه ۱۶ آبان۱۳۸۹ساعت 14:56 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |


شماره ام را که می گیرم اشغال است ؛

می فهمم هنوز مشغول تو ام...

+ تاريخ دوشنبه ۱۰ آبان۱۳۸۹ساعت 18:42 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

حق بده احساس حقارت کنم وقتی می بینم

این همه باکتری توانستند در قلب تو ساکن شوند اما من نتوانستم حتی وارد شوم.....

+ تاريخ پنجشنبه ۶ آبان۱۳۸۹ساعت 11:30 AM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

آنها که می خواهند مدام "صورت" ها را با هم مقایسه کنند ،

به طور حتم بیشتر سر و کارشان با "مخرج" ها خواهد بود...


+ تاريخ یکشنبه ۲ آبان۱۳۸۹ساعت 12:23 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |

گفتی به صدای قلبت گوش کن ،

اما هر چه به آن گوش می دهم ، دو صدا می شنوم....

چه کنم؟


+ تاريخ جمعه ۳۰ مهر۱۳۸۹ساعت 18:40 PM نويسنده سلمان خلیفه سلطانی |