تبليغاتX
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است
لطف کنید نام خالق خداهایتان را ٬ خدا بگذارید...

 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 27 آبان1388 |
این روزها چه بسیارند کسانی که احتیاج به کمک دارند....

استادم می گفت : کودک اگر تا ۳۰ماهگی پرسش نکند احتیاج به کمک دارد ٬ همچنین اگر تا ۱۸ماهگی ۶کلمه ی معنی دار نگوید ٬ یا اگر تا دوسالگی ٪۵۰ گفتارش قابل درک نباشد یا تا ۶ماهگی با صدای مادرش آرام نگیرد....

چه بسیارند کسانی که احتیاج به کمک دارند....

پی نوشت : کـمــــک....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 17 آبان1388 |
یاد بگیر که زیاد بفهمی...

مثلا" وقتی در بقالی می خوانی "توقف بیجا مانع کسب است" بفهم که این قانون زندگیست نه فقط بقالی...

تمرین اول : "امروز نقد ٬ فردا نسیه"

تمرین دوم : "لطفاْ وارد نشوید ٬ حتی شما دوست عزیز"

تمرین سوم : "لطفاْ سیفون را بکشید!"

تمرین چهارم : "لطفاْ به شیشه ی ویترین دست نزنید"

تمرین پنجم : "به یک کارگر ساده نیازمندیم"

پی نوشت :

کمی دقت کنی تمرین زیاد است....

از نوشته های پشت کامیون ها غافل نشو.

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 1 آبان1388 |
من : اگر تمام عمر به دنبال بهترین راه زندگی کردن بگردی این مهم نیست که آن را پیدا می کنی یا نمی کنی ٬ مهم این است که در هر صورت هنوز در آن راه پا نگذاشته مرده ای... 

من : بهترین راه زندگی کردن همین جست و جوی بهترین راه زندگی کردن است...

من : پس مفهوم راه را نفهمیده ای ٬ راه برای پیمودن است نه فقط پیدا شدن....

من : اصلا" بهترین راه زندگی کردن واضح است و نیازی به جست و جو ندارد...

من : آن وقت این واضح نیست که تو باید الآن در آن راه باشی؟ 

پی نوشت : این بیت را برای خودت هزاران بار زمزمه کن :

      ز دست غیر ننالم که چون حباب مدام               همیشه خانه خراب هوای خویشتنم

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 8 مهر1388 |
به هر کس می نگرم قاتلی را می بینم که حین ارتکاب به قتل خودش مرا نگاه می کند و در این فکر است که من صورتش را دیده ام.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 8 شهریور1388 |
گیرم که

 "در باغ ٬ مگس از کود همان لذتی را میبرد که بلبل از گل."

که چی؟ 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 26 مرداد1388 |
سیاست ما عین دیانت "ماست"...

 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 8 تیر1388 |
وقتی ساعتی می ایستد صاحبش برای راه افتادنش اقدام می کند ٬

پس تو هم دیگر منشین.....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 2 خرداد1388 |
هر آنچه نیاز نداری بریز دور حتی چیزهایی که بسیار دوستشان داری....

پی نوشت ۱ : منظورم هر چیزی به جز آدم هاست....

پی نوشت ۲ : تا این قدم را بر نداری به جایی که باید نمی رسی ٬ شک ندارم....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 19 اردیبهشت1388 |
آی آدم ها که در آب ٬ دارید می سپارید جان ٬ واقعا" خوش به حالتان ٬

یک نفر بر ساحل نشسته زار و غمگین است...

یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 6 اردیبهشت1388 |
وقتی به چهار راه می رسی چهار تا انتخاب داری که فقط یکی رو نباید انتخاب کنی ٬ بقیه

فرقی ندارن...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 28 فروردین1388 |
A و B به دلایلی تصمیم گرفتند با هم اختلافی پیدا نکنند...

با خود گفتند اگر هر یک فقط به دیگری فکر کنیم هیچ گاه اختلاف پیدا نخواهیم کرد....

و آنقدر این کار را خوب انجام دادند که A ٬ B شده بود و بالعکس....

حالا A فقط به A فکر می کرد و B فقط به B....

و اختلاف ها شروع شد.... 

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 19 فروردین1388 |
چند نفر را می شناسی که اگر به آنها بگویی :

"سعی کن دایره باشی"

از این حرف تو ٬ این را می فهمند که :

 "سعی کن فقط یک مرکز داشته باشی" ٬

چند نفر؟

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در یکشنبه 9 فروردین1388 |
فکر نکنم بتونی هیچ سالی رو مثه این سال ۸۷ به هدر بدی....

یعنی فکر نمی کنم کسی اصلا" بتونه هیچ سالی رو اینجوری هدر بده....

ولی به هر حال می دونم که امسال هم تمام سعیت رو می کنی...

ببینم چی کار می کنی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 27 اسفند1387 |
من باید تو را با خودم از این سطر

به یک سطر پایین تر بیاورم

و باید مدام پایین تر بیایم

و تو را هم پایین تر بیاورم 

می دانی چرا؟

چون تو مرا از سطح من می خوانی...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 9 اسفند1387 |
امشب فهمیدم که خوک به خاطر فیزیک بدنی اش نمی تواند آسمان را ببیند ٬

ولی هنوز نفهمیده ام چرا بعضی آدم ها نمی توانند...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 26 بهمن1387 |
حدودا" سی سال پیش یکی از همین روز ها بود که حدودا" سی سال مانده بود تا یکی از همین روز ها....

پی نوشت :

اگر امروز از من بپرسی مهم ترین اتفاق سی سال پیش چیست؟

حتما" می گویم : اتفاقات سی سال بعد.

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 18 بهمن1387 |
۱.اگر بخوام خیلی خوشبینانه به قضایا نگاه کنم حتماً کور خواهم شد...

۲.فهمیدم آدمای کمی هستن که وجود دارن....

۳.میخوام دیگه از فردا نگم "دیگه از فردا ..."

۴.چه قدر صفحات سفید و تکراری زیادند...

۵.از وارونگی زمان همین بس که عده ای ر ی ش که می گذارند ش ی ر می شوند... 

۶.بدون نور رنگی نیست. بدون رنگ نوری هست؟

۷.شطرنج را هم باید با تاس بازی کرد...

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 3 بهمن1387 |
امروز استادمان گفت نگاه کردن به طلوع و غروب خورشید برای چشم مضر است.

پی نوشت :

واسه چشمام متاسفم!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در شنبه 21 دی1387 |
چه کسی جرات کرده رخ تو را آن گوشه ٬ آن هم کنار حیوانات جای دهد؟

پی نوشت : شاه من سرباز توست..

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 29 آذر1387 |
حیف که آن جابجایی دیگر اتفاق نمی افتد

و گرنه امروز چه قدر آدم ها قربانی می شدند....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 19 آذر1387 |
کدام غلط است؟

الف)"توبه" بی "تو" ٬ "به" است....

ب)"توبه" به "تو" ٬ "به" است.....

ج)"توبه" یعنی "تو" "به".....

د)"تو" "به" از "توبه"....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 8 آذر1387 |
در می شنید و با خودش فکر می کرد که دیوار چه قدر احمق است....

دیوار می دید و با خودش فکر میکرد که که در چه قدر احمق است....

و من چه احمق تر سال ها به در گفتم که دیوار بشنود....

در کور بود و دیوار کر..

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 27 آبان1387 |
۱.به چیزی فکر کن که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی...

۲.ساعتت را برای یک ساعت دیگر کوک کن ٬ وقتی زنگ زد دست راستت(حتما" دست راست) را روی دو چشمت بگذار و بعد به یک میمون که موز می خورد فکر نکن(حتی یک لحظه هم به این فکر نکن ٬ هر فکر دیگری می توانی بکنی)....

پی نوشت :

اگر گوش هایت را بگیری صدای خودت را بهتر می شنوی...

پس اگر می خواهی خودت را بهتر ببینی....

حال اگر می خواهی بهتر زندگی کنی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 20 آبان1387 |
گفت : درست آنست که ثابت شود.

گفتم : همین را ثابت کن! 

پی نوشت :

۱.معلول را با علت بشناسی خیلی بهتر است تا علت را با معلول.

۲.اگر می خواهی خورشید را بهتر ببینی از ذره بین استفاده نکن!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در جمعه 10 آبان1387 |
من چه قدر شادی بودن را بیش از شاد بودن دوست دارم....

و چه قدر بودن شادی را بیش از شادی بودن....

پی نوشت :

روی کاغذ بنویس : نیست ٬

به آن خیره شو و نیستی که هست را بفهم...

سرت را بالا بیاور حالا به هستی که نیست بنگر....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 25 مهر1387 |
من نه مهر استاندارد دارم ٬

نه پروانه ی وزارت بهداشت

و نه هیچ برچسب دیگری

فقط ٬

فقط می دانم که تا تو را دارم تاریخ انقضا ندارم....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در سه شنبه 2 مهر1387 |
می خواهم با قرص خودکشی کنم...

با قرص صورت تو...

فنا که می گویند همین است؟

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در دوشنبه 25 شهریور1387 |
این روز ها باید التماس کنی که بگذار کمکت کنم....

آن وقت استخاره ات می کنند ٬ و من چه قدر دوست دارم بد بیایم....

راحت...!

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در پنجشنبه 21 شهریور1387 |
باید به خودت بیایی تا بتوانی از خودت بروی....

نوشته شده توسط سید سلمان خلیفه سلطانی در چهارشنبه 13 شهریور1387 |