تبليغاتX
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است

نامبرده سال ها پیش از منزل خارج شده ،

و هنوز هیچ کس متوجه نشده است...


+ سه شنبه 11 بهمن1390 12:36 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

تمام خطوط قرمز را زیر پا گذاشت ؛

عده ای تحسینش کردند که عجب جسارتی... 

به دنبالش دویدند... 

برایش هورا کشیدند... 

بت شد برایشان....  

.

و عده ای عصبانی شدند... 

که پس حرمت ها ، حریم ها چه می شود؟

ارزش ها چه می شود؟ 

و مدام عصبانی تر شدند تا جایی که....

.

اما کسی دقت نکرد که او اصلاً یک کوررنگ* بوده است!


*کوررنگی یک بیماری است که در آن فرد قادر به تشخیص یک یا برخی رنگ‌ها نمی باشد که عدم توانایی در تمایز رنگ سبز و قرمز از یکدیگر شایع‌ترین نوع آن‌ است. پروتانوپیا نوعی کوررنگی است که در آن گیرنده‌های رنگ قرمز کاملاً غیرفعال می‌باشند؛ در این صورت فرد این رنگ را تیره و مایل به سبز می‌بیند.

پی نوشت : لازمه توضیح بدم این داستانک یه فانتزی از ذهن منه و نه یه برداشت از اتفاقی که افتاده، همین. 

+ شنبه 1 بهمن1390 2:2 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

بدیَش این است که فکر می کند من نمی دانم

و بدتر این که درست فکر می کند....

+ دوشنبه 21 آذر1390 10:12 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

اینجا اگر زیاد بپرسی چرا؟

به چراگاه می روی!

+ پنجشنبه 24 شهریور1390 0:45 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

شیطان وقتی می بیند هرچه بگوید تو هرگز گوش نمی کنی ،

هرچه اصرار کند تو هرگز انجام نمی دهی ؛

شروع می کند به حرف های درست زدن..... 

آن وقت است که می شنوی فریاد می زند : آی آدم سیب را نخور....

+ نبین که می گوید....

+ یکشنبه 13 شهریور1390 3:46 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا آقا "دعا" می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا" می کند....

+ جمعه 20 خرداد1390 4:13 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


این بار صدای انفجار نزدیک تر از همیشه بود

روی تخت بیمارستان به هوش آمد

هنوز نمی دانست چه شده

تا این که دخترکش بدو بدو پرید روی تخت و گفت :

"بابائی ناراحت نباشیا من اصن اتل متل توتوله رو بیشتر از گل یا پوچ دوس دارم....."

+ دوشنبه 29 فروردین1390 2:30 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


طناب را محکم کرد

صندلی که افتاد

لبخندی زد

بالاخره دارا شده بود...


+ سه شنبه 10 اسفند1389 7:0 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


هنگام ورود به جهنم ملائکه را کلافه کرده بود که :

"ببخشید شما می دانید با کدام پا وارد شویم استحباب بیشتری دارد؟"

+ شنبه 2 بهمن1389 0:7 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


کسانی که اعتقاد دارند خدایی هست دو دسته اند :

آنهایی که اعتقاد دارند خدایی هست ؛

و آنهایی که اعتقاد دارند خدایی نیست.

+ دوشنبه 6 دی1389 3:59 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

.....

از آن به بعد چوپان دروغگو فهمید که اگر کسی فریاد کمک برآورد

سریعا" به کمکش بشتابد

که یا تنهایی به کسی فشار آورده

و یا واقعا" گرگی در کار است.....

+ پنجشنبه 2 دی1389 11:21 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


تک تک سلول هایم ، سلول انفرادی توست...

به حبس ابد محکوم شده ای...

+ چهارشنبه 10 آذر1389 0:8 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


امروز در اورژانس روانپزشکی

بیماری آمد که اعتقاد داشت پیامبر است و معجزه دارد ؛

پرسیدم معجزه ی تان چیست؟

گفت من همسرم را دوست دارم ، او به من دروغ می گوید ولی من دوستش دارم ،

این معجزه ی من است و هیچکس دیگری نمی تواند....

استادمان گفت:

مشکلش وخیم است چون فکر می کند هیچ کس دیگری نمی تواند! . بستری اش کنید..

+ یکشنبه 16 آبان1389 2:56 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


شماره ام را که می گیرم اشغال است ؛

می فهمم هنوز مشغول تو ام...

+ دوشنبه 10 آبان1389 6:42 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


حق بده احساس حقارت کنم وقتی می بینم

این همه باکتری توانستند در قلب تو ساکن شوند اما من نتوانستم حتی وارد شوم.....

+ پنجشنبه 6 آبان1389 11:30 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


آنها که می خواهند مدام "صورت" ها را با هم مقایسه کنند ،

به طور حتم بیشتر سر و کارشان با "مخرج" ها خواهد بود...


+ یکشنبه 2 آبان1389 12:23 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


گفتی به صدای قلبت گوش کن ،

اما هر چه به آن گوش می دهم ، دو صدا می شنوم....

چه کنم؟


+ جمعه 30 مهر1389 6:40 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


"حیف نیستی تا ببینی درست می گفتم که سیاهی چشمانت را هیچ کس نمی تواند هضم کند..."

این را آن گوسفند عاشق با دیدن آشغال های سفره ی کله پاچه ی معشوقش زمزمه میکرد....


+ یکشنبه 18 مهر1389 10:49 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

تو دیر رسیدی ،

من گندیدم...

+ پنجشنبه 8 مهر1389 1:46 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

گاهی کسی یک جمله می گوید ،

و آدم میبیند که چه قدر می تواند روی این فرد حساب کند..

می خواهم بگویم چنین جمله هایی داریم...

پس لطفا" ساکت شویم! و حداقل یکی از آن جمله ها بگوییم....

+ سه شنبه 23 شهریور1389 3:59 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

در بخش اطفال ، وقتی آن کودک اصرار داشت که به او غذا بدهیم ،

فهمیدم چرا دعاهایم مستجاب نمی شود...

+ جمعه 19 شهریور1389 2:57 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

اگه الان یه دفترچه خاطرات پیدا کنن که توش نوشته باشه :

"راستی امروز از بالای درخت یه سیب محکم زدم تو سر اون نیوتن احمق که دیگه به جای بازی با من ، نره زیر درخت بشینه واسه خودش فکر کنه."

یه عده ای خیلی جدی می پرسن : "اِ اِ اِ... پس جاذبه ی زمین هم وجود نداره ؟ ، سر کار بودیم اون روز تا حالا ؟"

یعنی در این حد....


+ چهارشنبه 10 شهریور1389 3:38 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

استادمان می گفت : تنها استخوان افقی بدن ترقوه است ؛

و حالا من دلیلش را وقتی سر به روی شانه هایت می گذارم ، خوب می فهمم....


+ چهارشنبه 10 شهریور1389 12:58 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

دستش را گرفتم ، آن طرف خیابان که رسیدیم ، گفت :

به عاقبت کسی که با ذره بین به دنبال خورشید می گردد ، خوب فکر کن...

+ چهارشنبه 3 شهریور1389 3:29 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

فلاکت یعنی دیگر هیچ چیز نتواند اعتقادات تو را تغییر دهد حتی همین جمله..


+ جمعه 29 مرداد1389 1:51 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

من گم شده ام ، از یابنده تقاضامندم مرا به خود بیاورد.

مژدگانی ، بیش از ارزش جنس پیدا شده و نقدا" پرداخت می شود.

+ دوشنبه 25 مرداد1389 5:0 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

حتی اگر "جنازه را" هم خراب کنی و از اول بسازی ، "هزار جان" می گیرد... 


+ سه شنبه 19 مرداد1389 2:10 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

همه ی بیچاره ها ، چاره دارند.

پی نوشت : بی و ها هم دارند..


+ شنبه 2 مرداد1389 5:22 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

- چرا ظلم می کنید؟

+ آخه قبلا" به یه عده ای ظلم شده.

- خوب؟

+ خوب طبق اصل عدالت حالا باید به همه ظلم بشه دیگه.

 

+ چهارشنبه 23 تیر1389 5:27 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

تمام زندگی کلنگ زد ؛

تا بالاخره به قبرش رسید ، خوشحال شد و مرد...


+ دوشنبه 21 تیر1389 8:10 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |