فهمیدن اینکه چطور مایهی حیات می تواند مانع حیات شود ، فقط فهمیدن خفگی در آب نیست ؛ فهمیدن
نقطه ضعف بزرگ آزادی هم هست ؛ فهمیدن کشنده بودن همین "فهمیدن" هم هست...
میبینی؟ سوال اساسی ، همان سوال قدیمی ست :
اصالت را به چه می دهی؟
و بسیار تفاوت است بین چیزهایی که داریم هر لحظه به آنها اصالت می دهیم و چیزهایی که دوست داریم برایمان اصل باشند...
اعتقاد داشت یک روز زندگی برای فهم معنا و کشف راز آن کافی ست...
و افسوس می خورد به حال آنها که سال ها زندگی کرده اند و هیچ نفهمیده اند..
گفت باید آدم ها را از این خواب بیدار کنم...
شاید باور نکنی! ولی وقتی رفت تا رازش را در گوش اولین نفر زمزمه کند ، ناگهان آن فرد برآشفت و آنقدر او را
زد تا کشته شد...!
و من هنوز شوکه ام! که چرا؟
این ها را امروز در اتوبوس یک مگس برایم تعریف کرد که عزیزترین برادرش را از دست داده بود و اصرار داشت من جوابش را بدهم که چرا...
نامبرده سال ها پیش از منزل خارج شده ،
و هنوز هیچ کس متوجه نشده است...
عده ای تحسینش کردند که عجب جسارتی...
به دنبالش دویدند...
برایش هورا کشیدند...
بت شد برایشان....
.
و عده ای عصبانی شدند...
که پس حرمت ها ، حریم ها چه می شود؟
ارزش ها چه می شود؟
و مدام عصبانی تر شدند تا جایی که....
.
اما کسی دقت نکرد که او اصلاً یک کوررنگ* بوده است!
*کوررنگی یک بیماری است که در آن فرد قادر به تشخیص یک یا برخی رنگها نمی باشد که عدم توانایی در تمایز رنگ سبز و قرمز از یکدیگر شایعترین نوع آن است. پروتانوپیا نوعی کوررنگی است که در آن گیرندههای رنگ قرمز کاملاً غیرفعال میباشند؛ در این صورت فرد این رنگ را تیره و مایل به سبز میبیند.
پی نوشت : لازمه توضیح بدم این داستانک یه فانتزی از ذهن منه و نه یه برداشت از اتفاقی که افتاده، همین.
و بدتر این که درست فکر می کند....
اینجا اگر زیاد بپرسی چرا؟
به چراگاه می روی!
هرچه اصرار کند تو هرگز انجام نمی دهی ؛
شروع می کند به حرف های درست زدن.....
آن وقت است که می شنوی فریاد می زند : آی آدم سیب را نخور....
+ نبین که می گوید....
التماس می کند : آقا آقا "دعا" می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا" می کند....
این بار صدای انفجار نزدیک تر از همیشه بود
روی تخت بیمارستان به هوش آمد
هنوز نمی دانست چه شده
تا این که دخترکش بدو بدو پرید روی تخت و گفت :
"بابائی ناراحت نباشیا من اصن اتل متل توتوله رو بیشتر از گل یا پوچ دوس دارم....."
طناب را محکم کرد
صندلی که افتاد
لبخندی زد
بالاخره دارا شده بود...
هنگام ورود به جهنم ملائکه را کلافه کرده بود که :
"ببخشید شما می دانید با کدام پا وارد شویم استحباب بیشتری دارد؟"
کسانی که اعتقاد دارند خدایی هست دو دسته اند :
آنهایی که اعتقاد دارند خدایی هست ؛
و آنهایی که اعتقاد دارند خدایی نیست.
از آن به بعد چوپان دروغگو فهمید که اگر کسی فریاد کمک برآورد
سریعا" به کمکش بشتابد
که یا تنهایی به کسی فشار آورده
و یا واقعا" گرگی در کار است.....
تک تک سلول هایم ، سلول انفرادی توست...
به حبس ابد محکوم شده ای...
امروز در اورژانس روانپزشکی
بیماری آمد که اعتقاد داشت پیامبر است و معجزه دارد ؛
پرسیدم معجزه ی تان چیست؟
گفت من همسرم را دوست دارم ، او به من دروغ می گوید ولی من دوستش دارم ،
این معجزه ی من است و هیچکس دیگری نمی تواند....
استادمان گفت:
مشکلش وخیم است چون فکر می کند هیچ کس دیگری نمی تواند! . بستری اش کنید..
شماره ام را که می گیرم اشغال است ؛
می فهمم هنوز مشغول تو ام...
حق بده احساس حقارت کنم وقتی می بینم
این همه باکتری توانستند در قلب تو ساکن شوند اما من نتوانستم حتی وارد شوم.....
آنها که می خواهند مدام "صورت" ها را با هم مقایسه کنند ،
به طور حتم بیشتر سر و کارشان با "مخرج" ها خواهد بود...
گفتی به صدای قلبت گوش کن ،
اما هر چه به آن گوش می دهم ، دو صدا می شنوم....
چه کنم؟
"حیف نیستی تا ببینی درست می گفتم که سیاهی چشمانت را هیچ کس نمی تواند هضم کند..."
این را آن گوسفند عاشق با دیدن آشغال های سفره ی کله پاچه ی معشوقش زمزمه میکرد....
من گندیدم...
و آدم میبیند که چه قدر می تواند روی این فرد حساب کند..
می خواهم بگویم چنین جمله هایی داریم...
پس لطفا" ساکت شویم! و حداقل یکی از آن جمله ها بگوییم....
فهمیدم چرا دعاهایم مستجاب نمی شود...
"راستی امروز از بالای درخت یه سیب محکم زدم تو سر اون نیوتن احمق که دیگه به جای بازی با من ، نره زیر درخت بشینه واسه خودش فکر کنه."
یه عده ای خیلی جدی می پرسن : "اِ اِ اِ... پس جاذبه ی زمین هم وجود نداره ؟ ، سر کار بودیم اون روز تا حالا ؟"
یعنی در این حد....
و حالا من دلیلش را وقتی سر به روی شانه هایت می گذارم ، خوب می فهمم....
به عاقبت کسی که با ذره بین به دنبال خورشید می گردد ، خوب فکر کن...
مژدگانی ، بیش از ارزش جنس پیدا شده و نقدا" پرداخت می شود.