X
تبلیغات
در خانه اگر کس است یک حرف هم زیاد است
آی آدم‌ها که "مطمئن" هستید ، اگر صدای مرا می‌شنوید بگویید تا باز هم دورتر شوم...

+ پنجشنبه 8 اسفند1392 8:22 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

می‌خوای امروز بهت خوش بگذره؟ 

باید چند سالی بگذره، صبر کن...

+ سه شنبه 17 دی1392 7:4 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

نیم‌کره‌ی راست مغزم که حتماً تفکرات چپ مرا در دست دارد! سعی دارد من به مفهوم "مرز" فکر کنم ، که اصلاً فلسفه‌ی وجودیَش چیست؟ چه کسانی با چه اهدافی به وجود آورده‌اَندش و سعی دارند پررنگش کنند؟ طبیعتاً نیم‌کره‌‌ی چپ که به نظر زرنگ‌تر هم می‌آید! سریعاً "مرز شخصی" را پیش می‌کشد و "حریم" را تداعی می‌کند و تعمیم می‌دهد؛ ولی خودش هم خوب می‌داند که از این طریق واقعاً نمی‌‌تواند "مرز جغرافیایی" را توجیه کند، پس خیلی پراگماتیک سفسطه می‌کند که آری بیایید مرز‌های جغرافیایی را از میان برداریم اما در اصل این‌گونه سعی می‌کند مرز خودش را بسط دهد! زرنگ است واقعاً زرنگ است وگرنه که من حالا راست‌دست نبودم!

+ جمعه 22 آذر1392 11:7 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

بدون تو رشد ماکارونی‌ست...


+ سه شنبه 28 آبان1392 5:17 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

واقعاً کسی باید مجنون باشد که به جای تو عاشق لیلی شود...


+ یکشنبه 26 آبان1392 4:24 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

خیلی بیشتر از زحمتی که برای به‌دست آوردن یک عقیده می‌کشیم ، باید زحمت بکشیم و جان بکنیم تا بتوانیم از آن عقیده دست برداریم ، دقت کنیم..

+ سه شنبه 12 شهریور1392 7:4 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

امیدوارم هدف نهایی‌تان از انجام کارهایی که دارند مدام آرامش‌تان را به‌هم می‌زنند ، آرامش نباشد..

+ سه شنبه 12 شهریور1392 6:49 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

آدم‌ها را با دغدغه‌هایشان می‌شناسم ، آدم‌ها را با دغدغه‌هایشان بشناسید...

+ سه شنبه 12 شهریور1392 6:48 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

هیچ دشمنی آنقدر تشنه ی خون من نیست که قلبم.

+ چهارشنبه 28 فروردین1392 10:7 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


فهمیدن اینکه چطور مایه‌ی حیات می تواند مانع حیات شود ، فقط فهمیدن خفگی در آب نیست ؛ فهمیدن

نقطه ضعف بزرگ آزادی هم هست ؛ فهمیدن کشنده بودن همین "فهمیدن" هم هست...

می‌بینی؟ سوال اساسی ، همان سوال قدیمی ست :

اصالت را به چه می دهی؟

و بسیار تفاوت است بین چیزهایی که داریم هر لحظه به آنها اصالت می دهیم و چیزهایی که دوست داریم برایمان اصل باشند...

+ دوشنبه 7 اسفند1391 5:6 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


اعتقاد داشت یک روز زندگی برای فهم معنا و کشف راز آن کافی ست...

و افسوس می خورد به حال آنها که سال ها زندگی کرده اند و هیچ نفهمیده اند..

گفت باید آدم ها را از این خواب بیدار کنم...

شاید باور نکنی! ولی وقتی رفت تا رازش را در گوش اولین نفر زمزمه کند ، ناگهان آن فرد برآشفت و آنقدر او را

زد تا کشته شد...!

و من هنوز شوکه ام! که چرا؟

این ها را امروز در اتوبوس یک مگس برایم تعریف کرد که عزیزترین برادرش را از دست داده بود و اصرار داشت من جوابش را بدهم که چرا... 


+ دوشنبه 15 خرداد1391 7:18 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


نامبرده سال ها پیش از منزل خارج شده ،

و هنوز هیچ کس متوجه نشده است...


+ سه شنبه 11 بهمن1390 12:36 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

تمام خطوط قرمز را زیر پا گذاشت ؛

عده ای تحسینش کردند که عجب جسارتی... 

به دنبالش دویدند... 

برایش هورا کشیدند... 

بت شد برایشان....  

.

و عده ای عصبانی شدند... 

که پس حرمت ها ، حریم ها چه می شود؟

ارزش ها چه می شود؟ 

و مدام عصبانی تر شدند تا جایی که....

.

اما کسی دقت نکرد که او اصلاً یک کوررنگ* بوده است!


*کوررنگی یک بیماری است که در آن فرد قادر به تشخیص یک یا برخی رنگ‌ها نمی باشد که عدم توانایی در تمایز رنگ سبز و قرمز از یکدیگر شایع‌ترین نوع آن‌ است. پروتانوپیا نوعی کوررنگی است که در آن گیرنده‌های رنگ قرمز کاملاً غیرفعال می‌باشند؛ در این صورت فرد این رنگ را تیره و مایل به سبز می‌بیند.

+ شنبه 1 بهمن1390 2:2 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

بدیَش این است که فکر می کند من نمی دانم

و بدتر این که درست فکر می کند....

+ دوشنبه 21 آذر1390 10:12 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

اینجا اگر زیاد بپرسی چرا؟

به چراگاه می روی!

+ پنجشنبه 24 شهریور1390 0:45 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

شیطان وقتی می بیند هرچه بگوید تو هرگز گوش نمی کنی ،

هرچه اصرار کند تو هرگز انجام نمی دهی ؛

شروع می کند به حرف های درست زدن..... 

آن وقت است که می شنوی فریاد می زند : آی آدم سیب را نخور....

+ نبین که می گوید....

+ یکشنبه 13 شهریور1390 3:46 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

دست های کوچکش به زور به شیشه های ماشین شاسی بلند حاجی می رسد

التماس می کند : آقا آقا "دعا" می خری؟

و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا" می کند....

+ جمعه 20 خرداد1390 4:13 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


این بار صدای انفجار نزدیک تر از همیشه بود

روی تخت بیمارستان به هوش آمد

هنوز نمی دانست چه شده

تا این که دخترکش بدو بدو پرید روی تخت و گفت :

"بابائی ناراحت نباشیا من اصن اتل متل توتوله رو بیشتر از گل یا پوچ دوس دارم....."

+ دوشنبه 29 فروردین1390 2:30 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


طناب را محکم کرد

صندلی که افتاد

لبخندی زد

بالاخره دارا شده بود...


+ سه شنبه 10 اسفند1389 7:0 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


هنگام ورود به جهنم ملائکه را کلافه کرده بود که :

"ببخشید شما می دانید با کدام پا وارد شویم استحباب بیشتری دارد؟"

+ شنبه 2 بهمن1389 0:7 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

.....

از آن به بعد چوپان دروغگو فهمید که اگر کسی فریاد کمک برآورد

سریعا" به کمکش بشتابد

که یا تنهایی به کسی فشار آورده

و یا واقعا" گرگی در کار است.....

+ پنجشنبه 2 دی1389 11:21 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


تک تک سلول هایم ، سلول انفرادی توست...

به حبس ابد محکوم شده ای...

+ چهارشنبه 10 آذر1389 0:8 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


امروز در اورژانس روانپزشکی

بیماری آمد که اعتقاد داشت پیامبر است و معجزه دارد ؛

پرسیدم معجزه ی تان چیست؟

گفت من همسرم را دوست دارم ، او به من دروغ می گوید ولی من دوستش دارم ،

این معجزه ی من است و هیچکس دیگری نمی تواند....

استادمان گفت:

مشکلش وخیم است چون فکر می کند هیچ کس دیگری نمی تواند! . بستری اش کنید..

+ یکشنبه 16 آبان1389 2:56 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


شماره ام را که می گیرم اشغال است ؛

می فهمم هنوز مشغول تو ام...

+ دوشنبه 10 آبان1389 6:42 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


حق بده احساس حقارت کنم وقتی می بینم

این همه باکتری توانستند در قلب تو ساکن شوند اما من نتوانستم حتی وارد شوم.....

+ پنجشنبه 6 آبان1389 11:30 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


آنها که می خواهند مدام "صورت" ها را با هم مقایسه کنند ،

به طور حتم بیشتر سر و کارشان با "مخرج" ها خواهد بود...


+ یکشنبه 2 آبان1389 12:23 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


گفتی به صدای قلبت گوش کن ،

اما هر چه به آن گوش می دهم ، دو صدا می شنوم....

چه کنم؟


+ جمعه 30 مهر1389 6:40 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |


"حیف نیستی تا ببینی درست می گفتم که سیاهی چشمانت را هیچ کس نمی تواند هضم کند..."

این را آن گوسفند عاشق با دیدن آشغال های سفره ی کله پاچه ی معشوقش زمزمه میکرد....


+ یکشنبه 18 مهر1389 10:49 AM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

تو دیر رسیدی ،

من گندیدم...

+ پنجشنبه 8 مهر1389 1:46 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |

گاهی کسی یک جمله می گوید ،

و آدم میبیند که چه قدر می تواند روی این فرد حساب کند..

می خواهم بگویم چنین جمله هایی داریم...

پس لطفا" ساکت شویم! و حداقل یکی از آن جمله ها بگوییم....

+ سه شنبه 23 شهریور1389 3:59 PM ؛ سلمان خلیفه سلطانی |