آن روزها حرف نداشتیم و حالا حرفی نداریم!
حالا که وظیفهگرایان، رسیدن به بهترین نتیجه را مهمترین وظیفهی خود میدانند،
حالا که نتیجهگرایان دریافتهاند فقط با انجام وظایفشان، به بهترین نتیجه میرسند،
فضیلتگرایان هم باید از دوستیِ «خاله خرسه»، دست بردارند...
+ چرا؟
- چون فلان شخص(ع) فرموده است.
+ آهان!
بسیار هستند گزاره هایی که من دوست دارم به آنها اعتقاد داشته باشم
و کار عقل من، عقلانی جلوه دادن آنهاست به من.
باید چند سالی بگذره، صبر کن...
نیمکرهی راست مغزم که حتماً تفکرات چپ مرا در دست دارد! سعی دارد من به مفهوم "مرز" فکر کنم ، که اصلاً فلسفهی وجودیَش چیست؟ چه کسانی با چه اهدافی به وجود آوردهاَندش و سعی دارند پررنگش کنند؟ طبیعتاً نیمکرهی چپ که به نظر زرنگتر هم میآید! سریعاً "مرز شخصی" را پیش میکشد و "حریم" را تداعی میکند و تعمیم میدهد؛ ولی خودش هم خوب میداند که از این طریق واقعاً نمیتواند "مرز جغرافیایی" را توجیه کند، پس خیلی پراگماتیک سفسطه میکند که آری بیایید مرزهای جغرافیایی را از میان برداریم اما در اصل اینگونه سعی میکند مرز خودش را بسط دهد! زرنگ است واقعاً زرنگ است وگرنه که من حالا راستدست نبودم!
بدون تو رشد ماکارونیست...
واقعاً کسی باید مجنون باشد که به جای تو عاشق لیلی شود...
امیدوارم هدف نهاییتان از انجام کارهایی که دارند مدام آرامشتان را بههم میزنند ، آرامش نباشد..
آدمها را با دغدغههایشان میشناسم ، آدمها را با دغدغههایشان بشناسید...
فهمیدن اینکه چطور مایهی حیات می تواند مانع حیات شود ، فقط فهمیدن خفگی در آب نیست ؛ فهمیدن
نقطه ضعف بزرگ آزادی هم هست ؛ فهمیدن کشنده بودن همین "فهمیدن" هم هست...
میبینی؟ سوال اساسی ، همان سوال قدیمی ست :
اصالت را به چه می دهی؟
و بسیار تفاوت است بین چیزهایی که داریم هر لحظه به آنها اصالت می دهیم و چیزهایی که دوست داریم برایمان اصل باشند...
اعتقاد داشت یک روز زندگی برای فهم معنا و کشف راز آن کافی ست...
و افسوس می خورد به حال آنها که سال ها زندگی کرده اند و هیچ نفهمیده اند..
گفت باید آدم ها را از این خواب بیدار کنم...
شاید باور نکنی! ولی وقتی رفت تا رازش را در گوش اولین نفر زمزمه کند ، ناگهان آن فرد برآشفت و آنقدر او را
زد تا کشته شد...!
و من هنوز شوکه ام! که چرا؟
این ها را امروز در اتوبوس یک مگس برایم تعریف کرد که عزیزترین برادرش را از دست داده بود و اصرار داشت من جوابش را بدهم که چرا...
نامبرده سال ها پیش از منزل خارج شده ،
و هنوز هیچ کس متوجه نشده است...
عده ای تحسینش کردند که عجب جسارتی...
به دنبالش دویدند...
برایش هورا کشیدند...
بت شد برایشان....
.
و عده ای عصبانی شدند...
که پس حرمت ها ، حریم ها چه می شود؟
ارزش ها چه می شود؟
و مدام عصبانی تر شدند تا جایی که....
.
اما کسی دقت نکرد که او اصلاً یک کوررنگ* بوده است!
*کوررنگی یک بیماری است که در آن فرد قادر به تشخیص یک یا برخی رنگها نمی باشد که عدم توانایی در تمایز رنگ سبز و قرمز از یکدیگر شایعترین نوع آن است. پروتانوپیا نوعی کوررنگی است که در آن گیرندههای رنگ قرمز کاملاً غیرفعال میباشند؛ در این صورت فرد این رنگ را تیره و مایل به سبز میبیند.
و بدتر این که درست فکر می کند....
اینجا اگر زیاد بپرسی چرا؟
به چراگاه می روی!
التماس می کند : آقا آقا "دعا" می خری؟
و حاجی بی اعتنا تسبیح دانه درشتش را می گرداند و برای فرج آقا "دعا" می کند....
این بار صدای انفجار نزدیک تر از همیشه بود
روی تخت بیمارستان به هوش آمد
هنوز نمی دانست چه شده
تا این که دخترکش بدو بدو پرید روی تخت و گفت :
"بابائی ناراحت نباشیا من اصن اتل متل توتوله رو بیشتر از گل یا پوچ دوس دارم....."
طناب را محکم کرد
صندلی که افتاد
لبخندی زد
بالاخره دارا شده بود...
هنگام ورود به جهنم ملائکه را کلافه کرده بود که :
"ببخشید شما می دانید با کدام پا وارد شویم استحباب بیشتری دارد؟"
از آن به بعد چوپان دروغگو فهمید که اگر کسی فریاد کمک برآورد
سریعا" به کمکش بشتابد
که یا تنهایی به کسی فشار آورده
و یا واقعا" گرگی در کار است.....
تک تک سلول هایم ، سلول انفرادی توست...
به حبس ابد محکوم شده ای...
امروز در اورژانس روانپزشکی
بیماری آمد که اعتقاد داشت پیامبر است و معجزه دارد ؛
پرسیدم معجزه ی تان چیست؟
گفت من همسرم را دوست دارم ، او به من دروغ می گوید ولی من دوستش دارم ،
این معجزه ی من است و هیچکس دیگری نمی تواند....
استادمان گفت:
مشکلش وخیم است چون فکر می کند هیچ کس دیگری نمی تواند! . بستری اش کنید..
شماره ام را که می گیرم اشغال است ؛
می فهمم هنوز مشغول تو ام...